تبليغاتX
واگویه های یک دل شیدائی

واگویه های یک دل شیدائی

عشق ها- دوست داشتن ها- حسرت ها

پائیز تن طلائی!

 

  

شرمندم به خدا

دیر اومدم استقبالت اما تو مثل همیشه به موقع اومدی

آخه کی می دونه چرا همه خاطرات دوست داشتنی و آزار دهنده! رو با تو تجربه می کنیم؟

آی پائیــــــــز - پائیــــــــز تو چقدر خوب و تلخی

تو چقدر خوبی

تو چقدر تلخی

.

.

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 13:52  توسط Charlie  | 

یادداشت

از دستت دلخورم . دلخور چیه؟ عصبانی ام. اما نه. از دست خودم بیشتر عصبانی ام.

برمی گردم به زمانی که  " آمدنم را دل دل می کردی "

دروغ بود؟  هوس بود؟  یه موقعیتی بود که تاحالا تجربه اش نکرده بودی؟؟

هرچی ازت پرسیدم داره چه اتفاقی میفته؟ گفتی بذار پیش بره....

پیش رفت. تا اونجائی که تو خواستی. بعد بدون هیچ حرفی ولم کردی.

بعد با یه پیغام فهموندی که وقت بودنم تموم شده.

حتی به خودت زحمت ندادی که باهام حرف بزنی.

تو از من فرار کردی.

و منم قول دادم که دیگه پیدام نشه.

حالا من موندم و یه دل بی اعتماد. دلی که دیگه هیچ وقت...

 

بقیه اش رو ننوشته. وقتی داشت تو اون شلوغی سوار اتوبوس می شد از تو کیفش افتاد. این دفترچه رو میگم. هرچی صداش کردم خانووووم.... خانوووووم دفترتون. نشنید.

چه حالی پیدا میکنه وقتی ببینه تو کیفش نیست؟ شایدم خوشحال بشه!!!! بهرحال خاطرات خوبی توش ننوشته که بخواد غصه نبودنش رو بخوره.

خدایا من که نمی شناسمش. اما فقط خودت می تونی دلشو آروم کنی.

کمکش کن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 13:55  توسط Charlie  | 

یک واقعیت

 

فاصله گرفتن از آدمهائی که دوستشان داریم بی فایده است،

زمان به ما نشان خواهد داد که جانشینی برای آنها نیست.

 

نوشته ای از  ــ ــ ــ ــ !

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 9:28  توسط Charlie  | 

در این بن بست

دهان‌ات را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوست‌ات مي‌دارم.

دل‌ات را مي‌بويند

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و عشق را
کنار ِ تيرک ِ راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

 

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

در اين بُن‌بست ِ کج‌وپيچ ِ سرما

آتش را

 

 

به سوخت‌بار ِ سرود و شعر

 

 

فروزان مي‌دارند.

 

به انديشيدن خطر مکن.

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.

 

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

 

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

کباب ِ قناری

بر آتش ِ سوسن و ياس

 

 

روزگار ِ غريبي‌ست، نازنين

ابليس ِ پيروزْمست
سور ِ عزای ما را بر سفره نشسته است.

 

خدا را در پستوی خانه نهان بايد کرد

 

                                                                                                "شاملـــــــو"

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 8:57  توسط Charlie  | 

تبریــــــــــــــــــــــــک

 

"کریسمــــــــــس مبــــــــــــــــارک"

 

 

 

 

 

 

عید میلاد مسیح و سال نو میلادی رو به همه هموطنان مسیحی ام به خصوص آشوریهای عزیز

 تبریک میگم و برای همه آرزوی سالی پر از برکات، شادی و سلامتی رو دارم.

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 دی1387ساعت 13:51  توسط Charlie  | 

زمستون

 

 

رسیدن به خیر فصل آروم من

بی صبرانه منتظر باریدن دونه های سبک و صمیمی ات هستم.

پائیز غمش رو با برگ ریزون و بارون تند و صدای بلند رعد و برقش فریاد میزنه و تو............

غمت رو تو خودت نگه میداری. تو سوز و سرمات.

و وقتی تحملت تموم میشه

می باری

خیلی متین و سنگین

بی صدا می باری

سفید می باری

اونقدر می باری که همه غمها دفن می شن و همه جا یک دست میشه

همه جا سفید و زیبا می شه.

.

.

.

خوش اومدی فصل دوست داشتنی. روزهای پرخاطره برامون بساز.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 دی1387ساعت 14:7  توسط Charlie  | 

شکایت

فاصله ـــــ فاصله ـــــ فاصله

چی میخوای از جون ما؟ چرا دوست داری همه جا خودنمایی کنی؟

چرا تو قشنگترین لحظه های با هم بودن هم خودتو نشون میدی؟

چرا از قشنگترین مسائل زندگی واسه عنوان کردن خودت استفاده میکنی؟

ما که می دونیم هستی ـ ما که قبولت کردیم !

 آخه چرا؟

چرا اینقدر بی رحمی؟

چرا اینقدر سنگدلی؟

چرا اینقدر خودخواهی؟

.

.

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت 9:35  توسط Charlie  | 

منم. بارون

منـــــــــم - بــــــــــــارون

 

 سلام همه ی آدمای روی زمین

منم. بارون

دیشب رسیدم به زمینتون.

 چند روزی تو راه بودم.

مدتها بود که داشتم واسه این سفر آماده می شدم.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 9:53  توسط Charlie  | 

من و تو، درخت و بارون ...

من باهارم تو زمين

من زمين‌ام تو درخت                                                        
من درخت‌ام تو باهار ــ                                                                 
ناز ِ انگشتاي ِ بارون ِ تو باغ‌ام مي‌کنه
ميون ِ جنگلا تاق‌ام مي‌کنه.

تو بزرگي مث ِ شب

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي

مث ِ شب.

خود ِ مهتابي تو اصلاً، خود ِ مهتابي تو

تازه، وقتي بره مهتاب و

هنوز

شب ِ تنها

بايد

راه ِ دوري‌رو بره تا دَم ِ دروازه‌ي ِ روز ــ

مث ِ شب گود و بزرگي

مث ِ شب.

تازه، روزم که بياد

تو تميزي

مث ِ شب‌نم

مث ِ صبح.

تو مث ِ مخمل ِ ابري

مث ِ بوي ِ علفي

مث ِ اون ململ ِ مه نازکي:

اون ململ ِ مه

که رو عطر ِ علفا، مثل ِ بلاتکليفي

هاج و واج مونده مردد

ميون ِ موندن و رفتن

ميون ِ مرگ و حيات.

مث ِ برفايي تو.

تازه آبم که بشن برفا و عُريون بشه کوه
مث ِ اون قله‌ي ِ مغرور ِ بلندي

که به ابراي ِ سياهي و به باداي ِ بدي مي‌خندي... 

من باهارم تو زمين
من زمين‌ام تو درخت
من درخت‌ام تو باهار،
ناز ِ انگشتاي ِ بارون ِ تو باغ‌ام مي‌کنه
ميون ِ جنگلا تاق‌ام مي‌کنه

+ نوشته شده در  شنبه 2 آذر1387ساعت 11:53  توسط Charlie  | 

ســـــــــــــــــلام

امروز می خوام سلام کنم.

به همه دلایل خوب و دوست داشتنیه فاصله ساز!!!

بدو بدو داری میری که برسی - با اینکه راه دوره و پره خطر و یه عالمه مشکل واسه رسیدن.

اما خوب تو داری میری -  با همه سختیها - چون یکمی امید داری.

یهو یه دلیلی برات می یارن واسه نرفتن و وایسادن و ادامه ندادن که

هیچی نمی تونی بگی.

 هیچــــــــــــــــــــــــــــی!

واسه خود دلیل خوشحالی و واسه پیامدش شوکه!!

تو دیگه باید وایسی - دیگه نباید ادامه بدی.

 

اینم قسمت توء

 

 پس هیچ کاری نمیشه کرد فقط باید بگی

 

سلام دلایل خوب و دوست داشتنی فاصله ساز.

 همگی خوش اومدین..........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 8:8  توسط Charlie  | 

"دور"

 

من  پا به پای موکب خورشید

یک روز تا غروب سفر کردم

دنیا چه کوچک است

وین راه شرق و غرب، چه کوتاه!

تنها دو روز راه، میان زمین و ماه

 

اما، من و تو دور ....

آن گونه دورِ دور،

                                  که اعجاز عشق نیز

ما را به یکدگر نرساند

                                   ز هیچ راه،

آه!

 

                                                                 "فریدون مشیری"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آبان1387ساعت 7:57  توسط Charlie  | 

یه گل خوب ...

 

 

دیرش شده. قرار بود ساعت پنج همدیگه رو تو پارک ... سرخیابون میخک ببینن و الان فقط ده دقیقه وقت داره. یه دوش با عطر جدید و گرون قیمتش می گیره. می پره تو ماشین. سر راه گل فروشی رو می بینه و ترمز میکنه. قشنگ ترین گل رز قرمز و آتشین رو انتخاب می کنه و میده به گل فروش. اما نه - بدون هیچ تزئینی با کلاس تره!! گل رو میندازه رو صندلی کناریش و گازشو می گیره که دیر نرسه....

دومین قرار هم تو همون پارک سرخیابون میخک.سومین و چهارمین قرار هم همینطور.....

معمولن تو  اولین دیدار هرجا که باشه! به هم گل رز قرمز میدن. بعد رنگش عوض میشه. اما گلش هنوز گل رزه. خیلی که رمانتیک بشن میشه گل نرگس و مریم و... بعد گل هم فراموش میشه.

 

وارد گل فـروشی که میشی انتخاب گــــل سخته. چون اونقدر گلای رنگارنگ و گرون قیمت هست که نمیدونی کدوم رو انتخاب کنی.شاید بسپاریش به خوده گل فروش.

اما اون پشت مشتارو که نگاه کنــی می بینی یه گل کز کرده. چهره اش نشون نمی ده اما غمگینه. هیچ کس انتخابش نمی کنه. فقط واسه پرکردن سبد و تاج گل ازش استفاده می شه. بـــدون اینکه ازش اجازه بگیرن از اسمش واسه مغازه ها - کوچــه پس کوچه ها - پارک ها - بوستان ها و حتا گل فروشی ها استفاده می کنن.

 

"گل میخک"

گل میخک با اون رنگای قشنگش دیده نمیشه. قرمز-سفید-صورتی

گل میخک با اون گل برگای طرح دار و پرچینش طرفداری نداره.

گل میخک ارزون قیمت رو کسی انتخاب نمیکنه.

 

 

غمگین نباش گل من.

 من دوستت دارم.

 حتا اسمت رو روی کوچه ها - بن بست ها و پارک ها.

 همیشه تو یادم می مونی گل دوست داشتنی من.

 گل میخک من.

 گل میخک سرخ و سفید و صورتی من.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387ساعت 11:22  توسط Charlie  | 

چه کاره شدین؟

 

فکر نمی کنم تو این دوره زمونه ما آدما بیکاری رو دوست داشته باشیم . همه یه جوری مشغولیم. حالا بعضی ها مشغول کاری که دوست داریم بعضی دیگه مشغول کاری که مجبور به انجامشیم.

وقتــی بچه بودیم اگه اشتباه نکنم سوم یا چهارم دبستان - موضـــوع انشائی داشتیـــم که : می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ برام جالبه بدونم چند نفر از ماها همون چیزی رو که تو انشامون نوشتیم بهش رسیدیم؟!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 10:5  توسط Charlie  | 

یه روز بارونی

 

 هوا ابریه. بارون میباره. خیلی شدید.

تمام خیابونها رو آب گرفته. برف پاکنای ماشینها تند و تند حرکت میکنند. برگهای زرد و حتی برگهای هنوز سبز درختها با برخورد قطره های بارون تکون میخورن.اگه میشد صدای آوازشون رو زیر بارون شنید خیلی خوب میشد. آخه خیلی خوشحالن. اونها عاشق بارونن.

بعضی از آدمها چتر دارن و بعضی ها کیسه ی پلاستیکی کشیدن رو سرشون. ایستگاه های اتوبوس پره آدمه. بیشترشون اونجا وایسادن تا خیس نشن. اما آخه تا کی؟ و بعضی هم در کمال آرامش زیر بارون قدم می زنن.

 به ساختمونا که خوب نگاه کنی میبینی هستن آدمایی که پشت پنجره وایسادن یه فنجون چای یا قهوه دستشونه و دارن بیرون رو نگاه میکنن و احتمالن فکر میکنن!!

کارگرهایی که مشغول کار بودند هم ، همچنان مشغول کارند! فرقی نمیکنه هوا آفتابی باشه. برفی باشه یا بارونی.

بارون و بوی بارون خیلی ها رو یاده روزها، ساعت ها و یا حتا لحظاتی میندازه که براشون عزیزه. یا شاید هم از بیاد آوردنش دلشون بدرد میاد.

 

شما تو یه روز بارونی چه احساسی دارید؟

دوست دارید زیر چتر، یا پناهگاهی باشید که خیس نشید یا ترجیح می دید زیر بارون قدم بزنید و ...؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 10:49  توسط Charlie  | 

*

چقدر سخته گل آرزوهات رو تویه باغچه ی دیگه ببینی و اون وقت آروم زیر لب بگی:

 گل من باغچه ی نو مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آبان1387ساعت 9:12  توسط Charlie  | 

...

* بسه دیگه.  حالمو بهم زدی- تا کی می خوای گریه کنی؟

- دست خودم نیست. تو هم اگه جای من بودی همین حالو داشتی.

 * تقصیر خودته.

- باز هم میگه تقصیر خودته. آخه من از کجا می دونستم واسه کشیدن نقاشی به این بزرگی باید این همه رنگ اون هم این نوع خاص که فقط تو اون فروشگاه پیدا میشه رو تهیه کنم؟  مگه من تا حالا چند تا نقاشی بزرگ کشیده بودم؟؟

* خوب میپرسیدی.

- من که به همه گفتم می خوام چیکار کنم. کسی چیزی نگفت. من هم شروع کردم. حالا که به اینجا رسیدم همه چی خراب شده. هیچ کس بهم نگفت فقط اون فروشگاهه که رنگهای اصل داره و بقیه رنگهای تقلبی بهم میدن. جالبه که هیچ کسی هم متوجه نیست و فقط خودمم که می بینم همه چی خراب شده!!

* خوب چرا درستش نمیکنی؟

 - دارم سعی می کنم. اما نمیشه. فروشگاه خیلی دوره.

خسته شدم.

خسته شدم از بس به اتوبوس نرسیدم.

خسته شدم از بس اشتباه سوار شدم و تو اون ازدحام له شدم و بین راه پیاده شدم.

خسته شدم از بس دست تکون دادم واسه مسافرهائی که قبل از من سوار شدن و رفتن.

* حالا که چی؟ دنبال مقصر می گردی؟

- نه، نه - تقصیر هیچ کس نیست جز خودم. باید دقت می کردم. اون هم خیلی زیاد!

 اما شاید باز هم سعی کنم. شاید هم با همینها ادامه بدم.  چیکار میشه کرد!!

 .

.

. 

باز داری با خودت حرف میزنی؟ از جلوی اون آینه بیا اینور دختر.

زود کارتو تموم کن بیا آشپزخونه کمک من. دست تنهام. الان مهمونها میرسن....

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 11:44  توسط Charlie  | 

فقط یه جواب ساده...

 

 

کنار هم نشستن رو همون نیمکت همیشگی. تو یه پارکـــــی که بیشتر وقـــــتها هم دیگه رو اونجا می بینن. طبق معمول دختره تو کیفش خوراکی داره. به نظرش امروز پسره خوش اشتهاتر از همیشه است. یه سوال ساده می پرسه:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آبان1387ساعت 12:25  توسط Charlie  | 

**توجه     توجه**

 

قابل توجه دوستانی که نظر ارسال میکنند بدون وب سایت و یا پست الکترونیک!!

یادم نمیاد جایی نوشته یا گفته باشم که تمام این نوشته ها کار خودمه!  

من هرجا مطلب زیبائی ببینم و خوشم بیاد میارمش اینجا.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 آبان1387ساعت 11:15  توسط Charlie  | 

فکرشو می کردی؟؟

 

تا حالا چندبار به این سوال جواب دادین؟

وقتی جواب می دادین خوشحال بودین یا غمگین؟

شاید هم شوکه بودین -  از اتفاقی که افتاده یا نیفتاده بود!

اصلن دوست دارین تو شرایطی باشین که این سوال ازتون پرسیده بشه؟

سوال عجیبیه....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 13:21  توسط Charlie  | 

پائیــــــــز

 

ای فصل برگ ریز

 ای آنكه بر جنازه ی گلهای باغ ما

 جز گریه ، هیچ كار دیگر نمی كنی !

 با آنكه غیر مرگ ...

 كه سرنوشت مشترك برگهاست !

 بر ساكنان باغ مقرر نمی كنی .

 گویم اگر كه دوست تَرت دارم از بهار

 باور نمی كنی ..!

+ نوشته شده در  جمعه 10 آبان1387ساعت 17:49  توسط Charlie  | 

 

دستم رو میندازم دور گردنش
صندلی ایی که بارها اشکهام بر رویش چکه کرده

به دیوار سلام می کنم
و گاه که بی هوا بهش می خورم
ازش دلجویی می کنم
- ببخشید آقای دیوار ...

و باز صندلی را با خودم می چرخانم و می رقصانم
چپ ... راست ...
چپ ... راست ...

یادمه رقص بلد نبودم !
اما غم مرا هم به رقص وا داشته !
اشک هایم را می خورم
و باز با صندلی می رقصم ...

بلند بلند آواز سر می دهم
من خوشبختم
چون غم دارم ...

صندلی رو به دور خودش و خودم می رقصانم

فریاد می کنم ...

من با غم هایم خوشبختم
با غم هایم می رقصم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 13:1  توسط Charlie  | 

گاهي اوقات احتياج به يه آدمي داري
يه دوست
كه وايسه روبه روت
تو چشات نگاه كنه و
محكم بزنه تو گوشت
تو دستت رو بذاري روي گونت و
دوباره نگاش كني
ببيني كه خشمگينه
از دستت عصبانيه
توي اخم هاي صورتش ببيني كه دوستت داره
ببيني كه دوستته
كه نگاش كني، ببيني همون جوري كه دستت
روي اون صورتيه كه اون بهش كشيده زده،
كه بهت بگه « تو چته؟ بسه، به خودت بيا-
تو چته؟ »
كه سرت فرياد بكشه-
كه تو يهو بلرزي،
كه بري بغلش،
كه بغلت كنه،
همون دستي كه كوبيد توي صورتت رو
بذاره روي سرت، توي موهات
كه سرت رو فشار بده تو گودي شونش،
كه تو چشمات و ببندي و
روي شونش گريه كني،
و با خودت فكر كني كه « تو واقعاً چته...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 12:6  توسط Charlie  | 

شبگـــــــرد

 

خسته در کج و راست کوچه های شهر
شبگردی تنها پرسه می زد
ترسان از برهنگی هولناک شب
او خود تنها پرسه می زد
او را واگذاشتند حتی ستاره ها
و او باز پرسه می زد
خستگی و رخوت در رگهایش مواج
او بی امید پرسه می زد
بناگاه در تاریکی دستی پیش آمد
به پیش آمد دستی و نوازشی کرد به شبگرد
نوازشی کرد به شبگرد به زیستن
به زیستن در روز
در آن هنگام شاید شبگرد گفت:
اینست آنچه می گویند زیستن

افسوس، دست رفت و ماند
اثر نوازشش
اثری همیشگی به تن شبگرد
او از دست داد آنچه را که نداشت
و اینبار محزون از غم او
تنها در پرسه هایش می خواند:
خسته در کج و راست کوچه های شهر

شبگردی تنها پرسه می زد
ترسان از برهنگی هولناک شب
او خود تنها پرسه می زد
او را واگذاشتند حتی ستاره ها
و او باز پرسه می زد............
..........................................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 10:18  توسط Charlie  |